مثل صدای زنبور ها ... دعا میخواندند و نماز.
نه فقط آن هایی که با حسین آمده بودند، آن سی و دو نفری که از لشگر عمر سعد به او پیوستند هم.

مثل صدای زنبور ها ... دعا میخواندند و نماز.
نه فقط آن هایی که با حسین آمده بودند، آن سی و دو نفری که از لشگر عمر سعد به او پیوستند هم.
گفت: "خیمه هایتان را بغل هم بزنید و طنابهایشان را ببندید به هم. از جلو با دشمن روبه رو هستید، خیمه ها پشت سرتان یا طرف راست چپ تان باشد. شمشیرهایتان را تیز کنید"
و رفت توی خیمه اش ایستاد به دعا و نماز. شب عاشورا بود.
شب عاشورا.
چند نفری فریاد میزنند توی لشکر حسین.
گفتههایش را برای همه تکرار میکنند:
"هرکس بدهکار است یا حقی بر گردنش است،حق ندارد بماند و فردا با ما شهید شود. برگردد."
گفت: "راضیام از همهتان. یارانی بهتر از شما سراغ ندارم. اینها فقط با من کار دارند. شما می توانید بروید. نگران بیعتتان هم با من نباشید. بیعتم را از شما برداشتم."
و سرش را انداخت پایین تا هر که میخواهد برود.
اول عباس بلند شد و بعد هم بقیه: "ما برویم و تو بمانی؟! زندگی بعد از تو؟! هرگز!"
صدای برادرش، حسین، بود. شعر میخواند. از بیمهری روزگار. از ارادهی خداوند.
میگفت که شهید میشود و هر شخص آگاهی راهش را ادامه میدهد.
با پای برهنه دوید؛ گریهکنان.
گفت: "کاش مرگ من میرسید. انگار امروز مادر و پدر و برادرم را باهم از دست دادهام."
حسین دستش را گرفت.
نشاندش روی زمین.
گفت: "خواهرجان! نکند شیطان صبرت را ببرد. زمینیها میمیرند و آسمانیها باقی نمیمانند. فقط خدا میماند. پس صبور باش و پرهیزگار."
سفارش کرده بود هر چه زودتر جنگ را شروع کند، اما حسین میخواست شب آخر را نماز بخواند و دعا کند.
برادرش عباس را فرستاد تا مهلت بگیرد. عمر سعد سکوت کرد، یک نفر دیگرشان اما گفت: "اگر این ها ترک و دیلم بودند قبول میکردیم حا آنکه از خانواده ی محمدند"
جنگ افتاد برای فردا ...