به رغم همة نگذاشتنها، به یاد حسین.

به رغم همة نگذاشتنها، به یاد حسین.
کوفیها عزا گرفته بودند.
میترسیدند از خشکسالی. رفتند پیش علی تا چارهای بیندیشد.
علی پسرش را آورد. حسین دعا کرد و بقیه آمین گفتند. باران گرفت.
شهر غرق شادی بود. کوفیها جشن گرفته بودند.
لشگرشان، لشگر خارجیها را شکست داده بود.
قرار بود سرهای بریده آنها و زن و بچههای اسیرشان را بیاورند. همه آمده بودند تماشا.
خارجیها را آوردند.
امیرشان انگار آشنا بود؛ حسین بود پسرِ علی.
جبرئیل به صورت انسان نازل شده بود بر محمد (ص).
حسن(ع) و حسین (ع) از او هدیه می خواستند .
میوه برای شان آورد.
سیب و به و انار.
از آن میوه ها می خوردند و تمام نمی شد .
فاطمه(س) که از دنیا رفت،انار تمام شد.
علی (ع) که به شهادت رسید، به تمام شد.
بعد از شهید شدن حسن(ع) سیب ماند پیش حسین (ع).
روز عاشورا تشنه که می شد سیب را می بوئید .
بعد از عاشورا سیب را کسی ندید.
بویش را ولی بعضی ها می شنوند.
از قبر حسین (ع) هنوز هم ...
خلیفه مسلمین را دیدیدم شراب خوار، قمار باز، میمون باز و سگ باز.
مردم یزید را وقتی شناختند که حسین کشته شد.
خطبه هایشان کاری کرد که یزید همه چیز را انداخت گردن عبیدالله و محترمانه برشان گرداند مدینه.
قیام ها علیه بنی امیه شروع شد.
بدن حسین مانده بود زیر آفتاب.
حسین همان که سالها پیش وقتی زینب خوابیده بود ایستاده بود مقابلش تا آفتاب اذیتش نکند.
اما حالا او نمی توانست جبران کند چاره ای نبود جز گذاشتن و گذشتن ....
شاید به خاطر همین بود که زینب بدن برادرش را نشناخت ...
حسین نه سر به تن داشت و نه لباس ...
جنگ تمام شده بود و پیروزی حسین آغاز.
سرها همه بریده شده بود بر نی.
خیمه ها آتش زده شده بود و زن و بچه ها اسیر.
همه را بردند.
از کربلا به کوفه از کوفه به شام.