
در ادامه کتاب اسوه های جاویدان به ابوذر رسیدم ...
* ای ابوذر خدا را چنان بندگی کن که گویا او را می بینی زیرا که اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند.
* بدان ای ابوذر: که خدای بزرگ اهل بیت مرا در میان امت اسلام بمانند کشتی نوح گردانیده است که هرکس در آن سوار شد از هلاکت رست و هرکس از آن روی بگردانید غرق گشت همچنین مانند درب حطه در میان بنی اسرائیل که اگر کسی از آن وارد میشد از عذاب خدا ایمن میگشت.
* ای ابوذر : پیش از آنکه پنج چیز به تو روی آورد پنج چیز را غنیمت شمار : جوانی را پیش از پیری … تندرستی را پیش از بیماری… توانگری را پیش از پریشانی … فراغت را پیش از گرفتاری و زندگی را پیش از مرگ.
* ای ابوذر : مبادا به درازی آرزو کارهای شایسته را به تاخیر افکنی زیرا که تو اکنون دارای همین امروزی اگرفردائی داشتی در آن نیز به مانند امروز باش و اگر فردا نبود پشیمانی امروز را نخواهی برد که در آن کوتاهی کرده ای.
* ای ابوذر : چه فراوانند کسانی که صبح را به شام نمی رسانند و چه فراوان کسانیکه به انتظار فردا هستند ولی به آن نمی رسند.
* ای ابوذر : هنگامی که صبح کردی به خویشتن نوید شامگاه مده و هنگامی که به شام رسیدی صبحگاه فردا را به خویش بازگویی منما هم اکنون از تندرستی خود پیش از آنکه دچار بیماری شوی و از زندگی خویش پیش از آنکه مرگ تو را در یابد بهره گیری کن زیرا تو نمیدانی پس از آن بر تو نام زنده یا مرده نهاده خواهد شد.
* ای ابوذر : قدر و ارزش عمرت را بدان و برعمر خود بخیل تر از درهم و دینارت باش.
سلام.حال همه ما خوب است،
خلاصه ی هر چه همین حوالی عصمت ، تا یادم نرفته است بگویم خواب دیده ام خانه ای خریده ای ...
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار،
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است ...
اما تو لااقل گاهی هر ازگاهی ببین این طرف ها کسی بی قرارت هست یا نه.
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب رفت و آمد مردمان خسته ام ...
پس کی می آیی؟ ... به رویای آمدنت در این خانه قناعت کنیم؟
همه میگویند کی میایی.فلانی و فلانی.... اُف از این روز های کُندِ طولانی
پس کاش کسی می آمد، لااقل خبری می آورد ...
روز احتمالا اتفاقی تازه در ادامه شب است، اگر باتمام وجود بخواهی که روز شود روز میشود حتما....
اصلاً،اصلاً ولش کن برویم سر مطلبی ساده ...
می بینی؟ چه بیقراریم به خدا
تو بگو چه وقت خوشی؟ ...
من که درد می کشم از دست فراغُ قلیلی کلمات همینطوری
بیقرارم بیقرارم،میخواهم بمانم،میخواهم بروم،رو به همین عصر های عجیب،آدینه عدالت، همه جا
پر است، پر است از سوال و سکوت، سکوت و کوپن ، گلایه ، گمان، نان، پچ پچ این و آن، کوچه ها، مغازه ها، مردمان، ... چادر نمازی نخ نما بر بند درخت، ایوانی آن بالا، برجی این سوتر...
راه بلد قصه ما میگفت:
دقت کنید صدای کندن گور می آید، راستی این همه چرت و پرت عجیب و قشنگ با ما چه نسبتی، چه
ربطی،چه حرفی دارند؟ نه اصلا باشد برای بعد. تو که همه جا هستی،توی بازار توی صف نانوایی، توی مزرعه های گندم فلان روستا، قبول نیست آقا، دیدی گمت کردم؟؟؟ دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی؟
میان ما مگر چند رود گل آلود پر گریه میگذرد که از این دامنه تا آن دامنه که تویی هیچ پلی از اتصال دل نمیبینم؟
بعضی ها رشوه میخواهند، رفتگرها عیدی،رهگذران سکوت، دریغا عشق...
اتفاق خوب قشنگی در راه است ... بگو بشود
به گام های کسان می برم گمان که تو ای
دِلم زِسینه برون شد زبس تپید ... بیا ....
من همین من ساده ،تو که میدانی باور کن برای یک بار برخواستن هزار بار فرو افتاده ام....
با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دیگر تنی برایم سالم بماندُ
نه این دل ناماندگار بی درمان
برهنه به بستر بی کسی مرده ام
تو از یادم نمی روی
خاموش به رسم رساترین شیون آدمی
تو از یادم نمی روی
گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار
تو از یادم نمی روی
خوب کرده ای که از یادم نمی روی ...
گریه در گریه ... خنده به شوق ...
گوش کن ، گوش کن
ای تو همین حوالی در جمع من و این بغض بی قرار ، جای تو خالی ...
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه ی عصمت خواهی رساند
از نو برایت می نویسم ، حال همه ما خوب است ...
اما ،تو باور نکن....
دیدار ما، به همان ساعت نا معلوم دلنشین....
خداحافظ ...خداحافظ ...
پ.ن : میخواهیم با هم ده روز دعای عهد بخوانیم ...
داشتم کتاب اسوه های جاویدان را میخوندم قسمت سلمان فارسیش ، تا اینجایی که خوندم این متنش خیلی به دلم نشست ...
از حسب و نسب سلمان پرسیدند جواب داد :
"... و امروز باید اندیشه کنم و عبرت بگیرم و فردا مرداری بدبو خواهم بود . پس آن هنگام که نامه های اعمال باز شوند ، ترازوها نصب گردند ، مردم برای صدور حکم فرا خوانده شوند و اعمال من در ترازوی سنجش قرار گیرد اگر زیاد آورم ، شریف و گرامی خواهم بود و اگر کم آورم ، خوار و پست خواهم بود . این است حسب و نسب من و همگان "
یه سوالی که داشتم این کتاب را میخوندم برام پیش اومد اینکه آیا اولین کسی که قرآن را به فارسی ترجمه کرد سلمان بود؟
* توی کتاب ذکر شده که اکنون ترجمه ای از سلمان در دست نیست.
مالک مرد بزرگی بود راحله ...
عشق به علی مالک را مالک کرد ...
او خوشرویی را از علی آموخته بود ...
حتی وقتی در قلزم پای در رکاب لرزاند و جگرش به زهر پسر عاص تکه تکه شد تبسم بر لب داشت و ذکر علی میخواند ...
سعی میکنم زین پس به قدر دانه ای گندم شبیه مالک باشم ...
پسرخاله: دروغ بده. بدبختی میاره
آقای مجری: آره، گرفتاری میاره
- آدم دروغ بگه چوب شم می خوره
- چی شده مگه حالا؟
- منم یه دروغ گفتم. مگه چیه؟ آدم اشتباه می کنه دیگه. مگه چیه؟
- حالا چه دروغی گفتی؟
- یه روزی از این نون گرد محلی ها دستمون بود. همسایه مون، خانوم جون گفت اینو ازهمین جاها گرفتی؟ گفتم بله. گفت ننه، دستم درد می کنه، پام درد می کنه، سرم فلانه. می شه چند تام برای من بگیری؟ گفتم باشه.
- آخ، دروغ گفتی بهش که از اینجاها گرفتی؟
- آره دیگه، نمی دونستیم از کجا گرفته که. آخه همسایه بالایی بهمون داده بود. بعد رفتیم هر چی گشتیم نونوایی شو پیدا نکردیم. یه آدرس دادن، سوار کرایه. رفتیم. گرفتیم و با بدختی آوردیم. خیلی دور بود. خانوم جون گفت دستت درد نکنه.
- خوب، دستت درد نکنه واقعا. همون موقع باید می گفتی نه این نونه رو من نمی دونم کجا دارن.
- گفتم دلش میشکنه، گرفتیم دیگه. از اینجا بدبختی شروع شد. پس فرداش گفت چند تای دیگم بگیر. دوباره سوار کرایه. رفتیم از بیابونا گذشت. رسیدیم دم نونوایی. گفتن اونجا دیگه شده سنگکی. بایستی بری تو ده. دوباره وایسادیم. مینی بوس پر شد. رفتیم تو ده.
- واسه چند تا نون؟ خوب حالا مهم نبود میومدی.
- قول داده بودیم دیگه، مگه چیه؟ آدم قول می ده باید بگیره دیگه. آقای مجری، ایناش که عیب نداشت. پولامون که هیچی، پول کرایه و مینی بوس و بدبختی و بگو بدترش چی بود. اینا که چیزی نبود. هفته ی دیگه ش رفتیم گفتن زمستونه مینی بوس نمی ره
- خوب؟
- هیچی دیگه، پیاده بایست بریم دیگه. چی کار کنیم تو برف. بله دیگه، رفتیم دیگه. صدای گرگم میومد. صدای شغالم میومد. تو برف رفتیم، تو کفشمونم آب رفته بود. انگشتامون ذق ذق می کرد. اصلا نمی فهمیدم انگشت دارم یا ندارم. دست می زدم به پام می دیدم ندارم. رسیدیم اونجا، پای تنور کفش و جورابمونو خشک کردیم. دوباره نون گرفتیم آوردیم.
- آخی... آخی
- آقای مجری ایناش که عیب نداشت. آوردیم دادیم به خانوم جون. گفت این خیلی خمیره برو اینو بده، یه برشته بگیر بیار. تاریک بود. هیچی یه هفته می رفتیم مینی بوس نبود، پیاده. یه هفته برف. یه هفته پشت وانت، باد می خورد تو چشممون. اشک می ریختیم تا برسیم دم نونوایی. بعضی وقتا می رسیدیم، پخت نمی کرد. می گفت بشین تا بعد از ظهر. به خاطر دو تا نون شاطره رو کول کردم آوردم تو شهر. آخه مریض بود.
بقیه شو نمی گم. بچه ها شاید گریه شون بگیره ...